صندلی چرخ دار

به هر زحمتی بود خودم را از زیر کرکره برقی که داشت بسته می شد چپاندم توی بوتیک. هفده هجده نفری می شدیم توی آن فضای کم. صاحب بوتیک اشاره کرد که ساکت باشید. در شیشه ای را بست و چراغ ها را هم خاموش کرد. زنی نگران پسرش بود که بیرون مانده بود. می گفت دوازده سالشه. از بیرون صدای شلیک هم می آمد. چند دقیقه بعد صدای موتور ها شدید تر شد و صدای شعار ها ضعیف تر. پسر جوانی روی زمین دراز کشید تا از زیر کرکره بیرون را ببیند. به آرامی گفت ساکت باشین ، خیابونو غرق کردن. و توی این استرس و سکوت چه سوژه ای بود آن دختر جوان دانشجو. که تشنمه یکی به من آب بده! و چقدر اصرار داشت برود بیرون. و چقدر تلاش کردیم بفهمانیمش که اگر در باز شود همه مان را می کنند توی ون ها ...

نیم ساعتی گذشت. صدا ها که کمتر شد کم کم همه به حرف آمدند. می گفتند که از کدام خیابان آمده اند و آنجا چه خبر بوده. صاحب بوتیک به شوخی گفت پسر حالا اون تلفنو بده من زنگ بزنم پایگاه به حاجی. و همه خندیدیم. گفت ظاهرا رفته اند. در را باز کرد و کرکره را داد بالا. تشکر کردیم و خارج شدیم. داشتم به این فکر می کردم که آن بابایی که موتور سیکلت را اختراع کرد احتمالا فکرش را هم نمی کرد که اختراعش یک روز یک حکومت را سر پا نگه دارد. راه می رفتیم که مثل چند بار قبل ناگهان از پشت سر ، سر و صدایی بلند شد و مردم شروع کردند به دویدن. پسرکی باتوم به دست سعی داشت با فریاد حرکت کنید حرکت کنید گلوی خودش را پاره کند. هفده هجده سالش بیشتر نبود. و پیرزنی که نمی توانست بدود و به عصایش تکیه داده بود. و می گفت که گه می خوری دنبالم می کنی ... و چقدر دنبال سیگار بودند همه. یا دست کم یک نفر سیگاری که فوت کند توی صورتشان. برای اشک آور ها. و چقدر احساس می کردم که مردم را دوست دارم. (برایم عجیب بود. در حال عادی این حس را بهشان ندارم) و از طرفی چقدر احساس می کردم که تمام کنار دستی هایم لباس شخصی اند! بس که زیاد بودند. بس که زیاد بودند. و با یک تماسشان چهل تا موتوری دو ترکه می آمدند توی جمعیت. توی جمعیت. با موتور. با همین خشونت. و می زدند. بس که زیاد بودند به همه باتوم و شوکر نرسیده بود. بعضی شان چوب داشتند. فیلم هم می گرفتند از ملت. که اگر خدا نکرده کسی سالم مانده سر فرصت رزومه اش را در بیاورند. و چه سنگ هایی پرت می کردند. دو سه برابر یک مشت. چیزی که مهم نبود اینکه کجا فرود می آیند.

مردم خیابان به خیابان آتش روشن می کردند. موتوری ها رد می شدند و عربده می کشیدند حزب الله!! ما هم به خنده می افتادیم و هم می ترسیدیم.  اوضاعی بود. دختر جوانی را دیدم که داشت فیلم می گرفت. و در واقع داشت حماقت می کرد! اصلا جرعتش را نداشتم. می زدند.

هوا تاریک شده بود. گاردی ها هنوز توی خیابان ها فراوان. و مردم هنوز مشغول! خیلی ازخانه دور شده بودیم. باید بر می گشتیم. مترو باز شده بود. بعد از ظهر خیلی از ایستگاه ها را بسته بودند. تلفنم را نگاه کردم. خط ها وصل شده بود. توی مترو آهنگ ملایمی پخش می شد. هیچکس حرفی نمی زد. شاید از ترس کنار دستی ها. شب تلویزیون وطنی از بخشودگی رهبری می گفت برای محکومان. به مناسبت ایام پیروزی انقلاب. و از مصر می گفت که دیکتاتور را سرنگون کردند و از این حرف ها. این خبر آخری حس کسی را بهم داد که روی صندلی چرخ دار نشسته و دویدن بقیه را تماشا می کند. و روشن است چقدر دلخوشی دارد به این که یک روز برسد که بتواند. و خدا نکند که دلخوشی ، آرزو بشود برای کسی.

/ 6 نظر / 9 بازدید
زورآبادنشین

استبداد کوررنگ است، رنگ سرخ خون، رنگ سبز آزدای، رنگ چهره زرد نمی بیند. استبداد کور است، رنگ غم و درد، رنگ فقر و بی خانمانی، رنگ شکنجه و اعدام، رنگ بی رنگ اشک، که رنگ خون دل است، رنگ فریاد مرگ بر استبداد را نمی بیند...

اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره دوگانگی اخلاقی(دوگانگی منشی) در دین زرتشت نوشتم لطفا" اگر مایل هستید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید. با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

مونا

اشک آور خونمان به حالت عادی برگشت...

محبوبه

حالا مطمئنی حکومت را سرپا نگه می دارد؟موتور را میگویم...